شعر تولد لینکلن

هیچ گروه کر آسمانی ای در روز تولد لینکلن آواز نخواند

هیچ ستاره ای در شب تولدش در آسمان ندرخشید،

و به افتخار بشارتی که از دیرباز به بشر داده شده بود،

هیچ نشانه ای از ملکوت به آدمیان نرسید.

وی همچون گلی ذیقیمت شکوفه کرد،

همچون گلی نایاب و زیبای بهشتی که هرگز نخواهد پژمرد،

هرچند گلدانی که این گل در آن شکوفید باید بمیرد،

و در میان قحطی قیرگون باید خرد شود.

آنجا، در آن کلبه ی محقر، جدا

از هرچیزی که جهانیان عالی می پندارند،

آنجا که مکنت هیچگاه قدم های حریصش را نگذاشته بود،

آنجا که افتخار، ثروت و شهرت هیچ ماوایی نمی یافتند؛

در آنجا بود که زیر نظر خدا

آزاده ترین مرد زاده شد و گام هایش را بر زمین محقرش نهاد.

جورج دابلیو. کروفتس


Source:

Oldroyd, Osborn H. The Poets’ Lincoln; Tributes in Verse to the Martyred President. Washington, D.C.: Editor, 1915. Print.

Advertisements

حکایت 10- این بچه ات بود که کار را انجام داد

یک روز دم غروب رئیس جمهور درحال رفتن به اتاق خصوصی اش برای صرف چای بود که در مسیرش صدای گریه ی بچه ای راشنید. بلافاصله به دفترش بازگشت و زنگ را به صدا درآورد.

منشی داخل آمد. لینکلن پرسید:

– دانیل، آیا خانمی بچه به بغل در اتاق انتظار نشسته است؟

  • بله، قربان، و موضوع هم مساله ی مرگ و زندگی است.
  • فورا بگو بیاییند داخل.
  • وی موضوع را برای رئیس جمهور تعریف کرد و ایشان هم شوهرش را مورد عفو قرار داد. وقتی آن خانم داشت از دفتر خارج می شد، اشک از گونه هایش سرازیر می شد و لبانش مترنم به دعای خیر برای لینکلن بودند. من به سراغش رفتم و وقتی به خودش آمد گفتم: “خانم، از بچه ات تشکر کن، چون این بچه بود که کار را انجام داد!”

 

Source:

Whipple, Wayne. The Story-life of Lincoln: A Biography Composed of Five Hundred True Stories Told by Abraham Lincoln and His Friends, Selected from All Authentic Sources, and Fitted Together in Order, Forming His Complete Life History. Philadelphia: J.C. Winston, 1908. Print.

بستر مرگ

سکوت فرو می بارد و تنها هق هق گریه ی قوی مردانی آن را می شکند

که در اتاقی گرد آمده اند که در آن، لینکلن، در ساعات اولیه ی صبح

به عالم ماورای شناخت نوع بشر پیوست.

پیکر و وجود وی از عالم محصور در چنگال زمان رخت بربسته اند؛

اما در آن سکوتی که پس از دمیدن دعاهای شکسته فرو می ریخت،

سخنانی ابدی، همچون صدای زنگی در هوا، آن سکوت غمبار را شکست؛

هیچگاه در داستان مفصل جهان، هیچ حکیم، عالم و پیامبری،

سخنی نغزتر از این نگفته  که آن سکوت را در هم پیچید:

“وی اکنون به قرون پیوست!”

“به قرون!”، خب استانتون عالم، تو این سخنان را برزبان راندی!

گذر سالیان نشان داده اند که او به جهان بشریت تعلق دارد!

در اقصی نقاط جهان، هر جا قلبی می تپید، داستان وی را شنید؛

کودکان قبل از خواب حکایت او را از مادربزرگ ها شنیدند؛

عشاق در میان نواها و نغمه های حزین و خاموششان داستانش را شنیدند،

آن گاه که در رویای وصال معشوقشان در دل شب های تار و در زیر نور مهتاب راه میپیمودند؛

سیاستمداران داستان وی را شنیدند و با حس غرور و راستی آن را به گوش ملت ها رساندند؛

روایت وی را پیرمردان برای نسل جوان بازگفتند.

و گذر زمان این را به پیامبران و حکیمان نشان داده است؛

و این واژه های حکیمانه را در دل آتش نگاشته است: “وی اکنون به قرون تعلق دارد!”

تام تیلور


Source:

Oldroyd, Osborn H. The Poets’ Lincoln; Tributes in Verse to the Martyred President. Washington, D.C.: Editor, 1915. Print.

زنگ ها برای لینکلن می نوازند!

آنها دارند می نوازند! صدای زنگ ها به گوش می رسد،

تمام ناقوس های این سرزمین در حال نواختن اند!

بنگر به شهید میهن پرست

که کوله بارش را بربسته

تا به قرون و اعصار سفر کند،

و امیدی بس ارزشمند را با خود می برد،

و در دورنماهای ناشناخته ی حیات

پیشگام آزادی پیش میرود.

بنوازید ای ناقوس ها!

بنگر که چگونه به سان ابری،

قلب های مردم بزرگش نزدیک می شوند،

در حالی که تابوت شهید را بر دوش دارند،

و نشان های خسران و اندوه را،

به سان پرچم هایی برافراشته اند؛

شگفتی ملت های مشتاق،

این نمایش پرابهت را به پیش میبرد.

بنوازید ای ناقوس ها!

آه ای مرد آزاده و محبوب!

آیا این تنها تششیع جنازه ی تو بود،

که بر روی زمین راه می پیمود؟

لوسی لارکوم


Source:

Oldroyd, Osborn H. The Poets’ Lincoln; Tributes in Verse to the Martyred President. Washington, D.C.: Editor, 1915. Print.

تشییع جناره ی آبراهام لینکلن در واشنگتن و سفر طولانی و غمبار بعد از آن

(بیش از 25 میلیون نفر در آن چهارشنبه ی مشئوم در تشییج جنازه ی رئیس جمهور شرکت کردند.)

چهارشنبه نوزدهم آوریل مراسم تشییع جنازه ی رئیس جمهور شهید در کاخ سفید در میان خیل سران کشور برگزار شد. پیکر لینکلن عزیز از کاخی که در آن برای رفاه مردمش آنقدر زجر کشیده و تلاش کرده بود، به عمارت کنگره برده شد…و در ساختمان گنبدداری نگهداری شد و یک روز تحت نظر گروهی از عالیرتبه ترین افسران ارتش و نیروی دریایی در آنجا ماند…هزاران مرد، زن و کودک از مقابل پیکر پاکش گذشتند تا برای آخرین بار به چهره ی لینکلن، که اکنون در تابوتش می درخشید، بنگرند.

قطار حامل تابوت رئیس جمهور روز بیست و یکم آوریل واشنگتن را ترک گفت و همان مسیری را پیمود که چهار سال پیش رئیس جمهور منتخب از اسپرینگفیلد به واشنگتن طی کرده بود. مراسم در نوع خود بی نظیر و شگرف بود. مسافتی در حدود دو هزار مایل پیموده شد؛ مردم در سرتاسر این مسیر به صف ایستاده بودند، و تقریبا صف هیچ جا قطع نشده بود، و همه کلاه از سر برگرفته بودند و در سکوت غمباری بسر میبردند و ناظر عبور قطار حامل پیکر رئیس جمهور بودند. حتی آمدن شب و بارش باران نیز نتوانست جمعیت را از حضور در مراسم بازدارد. مشعل ها در دل شب می سوختند و در طول روز هم از هر وسیله ای برای برجسته تر کردن صحنه ی عزاداری و نشان دادن عمق اندوه مردم استفاده شد.

در برخی از شهرهای بزرگ، تابوت شهید نامدار از قطار پایین آورده می شد و مردم آن را بر دوششان از این سر صف تا به آخر حمل می کردند. مردم قدرشناس با تشکیل چنین رژه ی با ابهت و عظیمی چنان صحنه ی پرشوری آفریدند که چشمان زمان تابحال بخود ندیده است.

پیکر لینکلن که این چنین مراسم تشییعی را به خود دید، باحضور ژنرال های نامدار و کارکشته ی ارتش در نزدیکی منزل قدیمی اش به خاک سپرده شد.


Source:

Whipple, Wayne. The Story-life of Lincoln: A Biography Composed of Five Hundred True Stories Told by Abraham Lincoln and His Friends, Selected from All Authentic Sources, and Fitted Together in Order, Forming His Complete Life History. Philadelphia: J.C. Winston, 1908. Print.

حکایت 9- خرده اختلاس های لینکلن جوان

وقتی لینکلن می فهمید، اکثرا هم بصورت ناخواسته، حقی از کسی تضییع کرده است، خواب و قرار نداشت. یکبار زمانی که در جوانی در مغازه ی اوفات در نیوسالم شاگردی می کرد، یک عدل کوچک خواروبار به خانمی فروخته بود که بهایش معادل دو دلار و بیست سنت می شد. وی پول را دریافت کرده و مشتری را روانه کرده بود.

بعد از رفتن مشتری، وی دوباره صورت حساب را جمع زده بود تا خاطر جمع شود، اما متوجه شد که شش سنت و یک ربع اضافی از مشتری گرفته است. شب شده بود و بعد از بستن درب مغازه، وی پیاده راه افتاد و بعد از پیمودن سه مایل، به خانه ی مشتری متضرر رسد، و بعد از بازگرداندن پول اضافی، با آرامش خاطر راهی خانه اش شد.

یک روز دیگر، وقتی غروب داشت مغازه را تعطیل می کند تا به منزل برود، خانمی وارد شد و نیم پوند چای خرید. وی چای را وزن کرد و بعد از راه انداختن مشتری، به خانه رفت. صبح روز بعد، در حین آغاز کار روزمره، لینکلن یک وزنه ی چهار اونسی را بر روی ترازو مشاهده کرد. فورا متوجه شد که دیشب اشتباه کرده. در مغازه را بست و بعد از پیمودن مسیری طولانی، مابقی چای را به مشتری دیشب رساند.

این وقایع ممکن است بسیار پیش پاافتاده به نظر آیند، اما آنها نشان دهنده ی باوجدانی، صداقت کامل، و بزرگمنشی مردی اند که وی را برای موقعیت های خطیرتر در آینده آماده می ساخت.


Source:

McClure, Alexander K. Lincoln’s Yarns and Stories: A Complete Collection of the Funny and Witty Anecdotes That Made Abraham Lincoln Famous as America’s Greatest Story Teller. Chicago, IL: J.C. Winston.

حکایت 8- “و دامن ژوپن هم نپوشیدی!”

روزی یکی از سناتورهای ایالت اوهایو با رئیس جمهور لینکلن در ساعت شش بعدظهر قرار ملاقات داشت. وقتی وارد راهرو کاخ سفید شد، چشمش به دختر جوان تهیدستی افتاد که بطرز سوزناکی می گریست. جلو رفت و از وی علت ناراحتی اش را پرسید. زن جوان گفت که ساعت ها منتظر مانده تا بوی اجازه ی ملاقات با رئیس جمهور را بدهند تا برای برادرش، که محکوم به اعدام شده بود، طلب عفو کند، اما خدمتکاران وی را بیرون کرده بودند. داستان برادرش از این قرار بود:

او و برادرش یتیم و خارجی بودند. سالها پیش به آمریکا مهاجرت کرده بودند. برادرش وارد ارتش شده بود، اما تحت تاثیر سخنان دوستان ناباب، از خدمت فرار کرده بود. بعد از دستگیری و محاکمه ی نظامی، به تیرباران محکوم شده بود.

دختر بیچاره توانسته بود امضای افرادی را جمع آوری کند که قبلا برادرش را می شناختند، تا برای اخذ عفو رئیس جمهور بتواند اقدام کند، و به تنهایی به واشنگتن آمده بود تا پرونده اش را به لینکلن تقدیم کند. وی در کاخ سفید با اتاق انتظار مملو از جمعیت روبرو شده بود و دو روز بیحاصل انتظار کشیده بود و هیچ مسئولی به وی اجازه ی ملاقات نداده بود و در نهایت وی را بیرون کرده بودند.

سناتور تحت تاثیر وضعیت دخترک قرار گرفت. بوی گفت که برای ملاقات رئیس جمهور آمده است و مطمئن نیست که آیا بتواند به این دختر کمکی بکند. اما بهرحال از وی خواست با وی به طبقه ی بالا برود تا ببیند چه کاری می تواند برایش بکند.

قبل از اینکه به درب دفتر رئیس جمهور برسند، لینکلن بیرون آمد و با دیدن دوستش، به مزاح گفت: “فکر نمی کنی خیلی زود اومدی؟” سناتور ساعتش را بوی نشان داد و انگشتش را روی ساعت شش گذاشت.

لینکلن جواب داد: “خب، راستش رو بخوای، امروز انقدر سرم شلوغ بوده که هنوز فرصت نکردم ناهار بخورم. بروید داخل، من هم زود بر میگردم.”

سناتور از دختر خواست همراهش داخل برود. وقتی نشستند، به او گفت: “ببین دختر خوبم، از تو می خواهم تمام جسارت و شجاعتت را یکجا جمع کنی. وقتی رئیس جمهور برگشت، وی بر روی آن صندلی خواهد نشست. بعد من بلند میشوم تا با او صحبت کنم. در این حین، تو باید خودت را در بین ما بیندازی و از او بخواهی پرونده ات را بررسی کند، و به او بگویی این مساله ی مرگ و زندگی است و تاخیر در آن جایز نیست.” دختر این دستورها را مو به مو اجرا کرد. رئیس جمهور در ابتدا از جسارت دختر جوان شوکه شد، اما با مشاهده ی چهره ی آشفته اش، صحبت با دوستش را قطع کرد و شروع به بررسی مدارک کرد. در این اثنا، لینکلن از کاغذها دیده برگرفت و به چهره ی دختر نگاه کرد که دوباره باران اشک از چشمانش سرازیر شده بود، بعد چشمش به لباس های فقیرانه اما تمیزش افتاد. فورا چهره اش روشن شد و گفت: “دخترک بیچاره ی من! تو بدون همراهی هیچ فرماندار، سناتور، نماینده ی کنگره و مسئولی به اینجا آمده ای تا پرونده ات را بررسی کنم. تو راستگو و نجیب به نظر می رسی، و در ضمن دامن ژوپن هم نپوشیدی—و هرچند برایم دردسر درست می شود، اما فرمان عفو برادرت را صادر می کنم.” و چنین شد.


Source:

McClure, Alexander K. Lincoln’s Yarns and Stories: A Complete Collection of the Funny and Witty Anecdotes That Made Abraham Lincoln Famous as America’s Greatest Story Teller. Chicago, IL: J.C. Winston.